رودمو دیدار کوه از شر و شورم کاسته
خوبیت از طاقت روح صبورم کاسته
تلخی بی حد و حصرت را تحمل میکنم
به گمانم عشق قدری از غرورم کاسته
گفته بودی بی خبر گاهی مسافر میشوی؟!؟!
دوریت از دقت وقت مرورم کاسته
چشمه ام سرسختیت را دوست دارم ،بی گمان
غیبتت از لذت وقت عبورم کاسته
بهترین جای جهان هرشب فقط آغوش توست
این همه دلتنگی از شرم حضورم کاسته
چشم در چشم تو باید بیشتر باشم ولی
کنجکاوی های مردم از قصورم کاسته
****************************
خلق کویری ظاهراً دریاترت کرده
این ایده ی تلخ جهان تنهاترت کرده
ای قایق فرسوده ی تنها لب ساحل
این قاب تنهایی تورا گیراترت کرده
چون صخره های سخت در آغوش دریاها
این خویشتن داری تورا زیباترت کرده
آدم به چیزی که ندارد عشق می ورزد
تلخی واین افکار بی پرواترت کرده
مثل تمام کوه های سخت در دنیا
صعب العبوری بی گمان تنهاترت کرده
******************************
من ماندم وتو و به تماشا نشستنت
تکرار زج تلخ به دلها نشستنت
عقل و دلشکستهی عاشق صبور نیست
عادت نکن به هرکه و هرجا نشستنت
هی چشم غره ی من و هی امتناع تو
خوکن میان جمع به تنها نشستنت
دلخواهی و به چشم حسود اعتماد نیست
کم کن چو صخره از لب دریا نشستنت
طوفان شدی تو گرچه ولیکن به فکر باش
شاید رسیده وقت به صحرا نشستنت
*********************************
بی تو قطعا روزهای شاد من بسیار نیست
بعد طوفان چون گذشته زندگی سرشار نیست
عاشقت بودم شکستم را پذیرفتم ولی
مثل جنگی نابرابر فاتحی در کار نیست
گاه تنها اشتباه آدمی وابستگی است
قاب عکس کهنه هرگز جزئی از دیوار نیست
من به تنها ماندن عادت داشتم از ابتدا
رفتنت حالا بجز تکرار یک تکرار نیست
شهر متروکم غریبه از چه می ترسانی ام
زلزله در شهر ویران حاصلش آوار نیست
*********************************
کوره راهی، سخت ناهموار اگر از من مرنج
رو دمو از سنگها بیزار اگر از من مرنج
کودکم من هر بساطی بی حواسم میکند
گم شدم گاهی در این بازار اگر از من مرنج
ملک بی مالک فقط جولانگه بیگانه هاست
با قصورت خانه شد آوار اگر از من مرنج
خاطراتم با همه تلخی پر از دلدادگی است
خانه را کج ساختی معمار اگر از من مرنج
ایستاده به تماشای عبور رود کوه
کرده ام چون میهمان رفتار اگر از من مرنج
عشق گم شد مثل یک سوزن که در انبارکاه
حاصلت شد حسرت بسیار اگر از من مرنج
*********************************
بیقرارت هستم اما بیقرارم نیستی
گرچه میبینم تورا اما کنارم نیستی
مثل سروی که بهار و حال پاییزش یکی است
خوب اگر دقت کنی داروندارم نیستی
آدم عاشق اصولاً کم تحمل میشود
دوری از من فکر روزو روزگارم نیستی
عشق را کتمان کنم کفران نعمت کرده ام
عاشقت هستم ولی چشم انتظارم نیستی
باغ باشی دلخوشی آخر بهارت می رسد
تک درختم شوق فصل برگ و بارم نیستی
**********************************
بازی خاطره با روح وروان را بلد است
اوهم این قاعده ی تلخ جهان را بلد است
قهوه ی تلخ و ردیف ته یک کافه ی دنج
کافه چی عادت عشاق جوان را بلد است
تلخ و شیرین جهان رابه هم آمیخته است
حکمت فاصله و وقت و مکان را بلد است
یورش لشکر باران ته شهریور سال
قصه ی خیره شدنها به خزان را بلد است
آخرین لحظه ی دیدار همیشه طعم
وقت رفتن نشده، باز بمان را بلد است
منکر عشق شد و من به یقین مسئله ام
پس چطور عادت عشاق جوان را بلد است؟!
***********************************
ساده امروز به هم ریخته نظمی در من
مثل افتادن یک دکمه ز یک پیراهن
من به صلح تو و چشمان تو بدبین هستم
مثل سرباز اسیری که به لطف دشمن
من خلاف همه عادات جهانم اما
بخت تاریک به آیینه نگردد روشن
هرچه تکرار شود دلزدگی می آرد
مثل امید دیدار تو وقت رفتن
کشتی خسته و فرسوده برایت سخت است
دل به دریا بزنی بی سر و سکان چون من







ثبت دیدگاه